شعر و ادبیات

شعر


گمگشته

 

چراغ ها خاموش است

و من تنهای بیدارم

چه تلخ...

که ساعتها هم دیر میگذرند

چه بیهوده...

وقتی در تاریکی ذهن مینویسم

رویای من بخواب

که در آغوشت احساس آرامش کنم

چه زیبا...

به خواب خواهم رفت

چه دور...

این راه دشواری که ناپیداست

 

به دنبال کفشهایت می گردم

تا..شاید

ردپاهایت را پیدا کنم...

تو از کجا آمده ای...؟

وبه کجا خواهی رفت...؟

در این شهر

آیینه ها من را از خود

زودتر می بینند

و خط عابران پیاده

از سپیدی محو میشود

راه خود را گم کردم

من گمگشته ای دارم...!

هیچ کس دستهایم را نمی گیرد

این جا شاعران را نمی شناسند

شعر هایم کوله بار سفرم بود

این جا حرف زدن ممنوع است

چگونه نامت را فریاد بزنم

برگرد...

اگر چه..تلخ...بیهوده..دور

برگرد که هنوز دلتنگ و بی تابم

نمیدانم بیدارم یا هنوز در خوابم...؟

 

 

 

 

 


?پریس جنیفر | 1387/4/18 | پیوند | 6 نظر | ارسال نظر